۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

جناب آقای خامنه ای؛ من را می شناسید؟

نامه روح الله زم فرزند حجت الاسلام محمد علی زم مدیر سابق حوزه هنری 

جناب آقای خامنه ای
رهبر محترم جمهوری اسلامی ایران

با سلام
چیزی که باعث شد دست به مکاتبه با جنابعالی بعنوان عالی ترین مقام حکومت ایران ببرم  نامه های محمد نوری زاد "جهادگر" سابق و "مغضوب " فعلی بود. او از سایر آحاد جامعهدرخواست نمود به شما برای اصلاح راه منحرف شده نظام اسلامی با شما نامه نگاری کنیم و به مفاد قانون اساسی نظام ایران در خصوص "برابری رهبر " با سایر آحاد جامعه عمل نماییم.

فی الواقع نامه آخرین محمد نوری زاد و درخواست طلب یاری از "معتمدین" جامعه سبب شد .من نیز بعنوان کوچکترین عضو از مردم ایران از در مکاتبه با جنابعالی وارد شوم.شاید بتوانم اثری در اصلاح امور و خواسته های بر حق جنبش بزرگ مردم ایران داشته باشم.
من در نامه های او خلوص نیت و راستی گفتار را یافتم و ظلم رفته به او را در تک تک کلماتش با تمام وجود درک کردم.
چون ماموران اطلاعات سپاه شما مرا نیز به مانند "نوری زاد" تهدید کرده اند و پس از رهایی از زندان شما جلوی خانواده ام را در خیابان گرفته اند و مرا تهدید به پودر شدن و تهدید "به دچار شدن به سرنوشت عبدالمالک ریگی" نموده اند.
گفته اند ریگی را در هوا گرفته ایم و برای ما گرفتن تو در هر جای دنیا که باشی به مانند آب خوردن است".در واقع من پس از آزادی از بند الف زندان اطلاعات سپاه شما در اوین و به محض اطلاع یافتن از دستگیری مجدد گریختم که شرح مفصل آنرا با ذکر جزئیات در مکاتبات بعدی عرض خواهم کرد.
راستی جناب آقای خامنه ای؟
از محمد نوری زاد برایتان گفتم.او را یادتان هست؟!
او که با "سید مرتضی آوینی" موسسه روایت فتح را به همراه معدودی دیگر پایه گذاری کرد؟
"سید مرتضی آوینی" را چه؟ او که به همراه محمد نوری زاد گروه جهاد تلوزیون قبلی و "صدا و سیمای میلی" کنونی را تاسیس کرد؟!
من که یادم هست.هم محمد نوری زاد را,هم سید مرتضی آوینی را.چرا که شما را در تشییع جنازه مرتضی دیدم.
او روز جمعه ای در فکه بر روی مین رفت.شهید شد.شما در مراسم تشییع جنازه اش در "حیاط حوزه هنری" تحت شدید ترین شرایط امنیتی حضور بهم رساندید و بعدها او را "سید شهیدان اهل قلم" نامیدید.
من که یادم هست.شما هم حتما به یاد آوردید.
من بواسطه برخوردهای بزرگوارانه محمد نوری زاد و سید مرتضی آوینی در زمان کودکیم به آنها تعلق خاطر و ارادت خاصی داشته و دارم.
جناب آقای خامنه ای

هیچ میدانید "روزنامه کیهان تحت مسئولیت شما" در آن دوران محمد نوری زاد را از نسل من جدا کرد؟
میدانید که او یک تنه در برابر سیل عظیم تهاجمات به شما در اواخر دهه هفتاد شمسی در برابر منتقدین شما ایستادگی کرد؟
البته که میدانید.چون دوستان نزدیکتان را به خواندن سر مقالات او در "کیهان" مهدی نصیری تشویق میکردید.
راستی!
حرف از کیهان آمد و اکنون روزنامه کیهان چاپ بعد از ظهر آن زمان مهدی نصیری به "شب نامه کیهان چاپ صبح حسین شریعت نداری این زمان" تبدیل کرده است.
البته من با این مکاتبه قطعا در لیست فحاشی ها و سناریو سازی های "شب نامه کیهان شریعت نداری شما" و "دزدان اطلاعات سپاه سرداران شما" قرار خواهم گرفت و در مدت دو سه ماهی که اسیر چنگال اینان بودم حتما از من فیلمها و "اقرارهای تحت شکنجه " گرفته شده که خود را برای آن آماده نموده ام.
البته این را هم نیز میگویم که صف خانواده بنده از من سالهاست که جداست و من این نامه را با صلاحدید خود برای شما نوشته ام ...لطفا به ماموران خود بفرمایید "آنها را پودر نکنند".
من خود برای پودر شدن آمادگی کامل دارم!

حرفهای بسیاری از نوع شکنجه ها و اعترافات در زندان شما دارم که در نامه های بعدی بازگو میکنم.هر چند شما شانتان اجل از ماست! و جواب نامه های باراک اوباما را نیز نمی دهید.نامه ما که به جای خود!
من در مطلع سلسله مکاتباتم بنا دارم "شهادتین" خود را با شما در میان بگذارم و شهادت دهم جز خدای یگانه خدایی نیست و بگویم که او شریکی ندارد و به شهادتی که میدهم اخلاص داشته و بر آن پایبندم! شاید که ما را هم بخوایید پودر بفرمایید...
مرا حتما می شناسید...
من روح الله زم هستم..بارها چه در دیدارهای خصوصی و چه در دیدارهای عمومی با جنابعالی شرکت داشته ام و خاطرات زیادی از آن دیدارها برای بیان دارم که در لابلای مطالبم به آنها اشاره خواهم نمود.

در ابتدا لازم است که عرض کنم این مکاتبه از باب اصلاح نظام رهبری تحت امر شما و بیان زوایای انحراف "جمهوری" توسط حکومت شماست و نیتی جز خیر خواهی و "امر به معروف" در آن نیست.
چه اینکه بارها پای منبر بزرگان نظام این احادیث و آیات برای ما بیان میشد و ما هم فرا گرفتیم و اکنون میخواهیم در برابر "استاد" به آنها عمل کنیم و "درس شاگردی" در حضورتان پس بدهیم!
جناب آقای خامنه ای
من روح الله هستم.فرزند انقلاب امام خمینی که اکنون با قرائتهای متفاوت جنابعالی و پیروانتان به انحراف کشیده شده است. 6 ماه قبل از انقلاب 57 به دنیا آمده ام و با قنداقه ام در تظاهرات مردمی منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی شرکت میکردم.
چه اینکه در تظاهرات روز 17 شهریور 57 که منجر به کشتار مردمان توسط شاه شد و شما و یارانتان همواره از آنروز بعنوان روزی سیاه در کارنامه حکومت پهلوی یاد میکنید...آنروز در بهشت زهرای تهران برای فرار از دست سربازان ارتش پهلوی خانواده ام مرا در قبری پنهان نموده و پس از رفتن مردم از بهشت زهرا مرا از آن دراوردند...
البته دژخیمان پهلوی بر خلاف جان بر کفان شما در روزهای محرم و ایام ماه حرام خدا به مردم مبارز و "برانداز" آن زمان آتش بس دادند و حرمت ماه عزای حسین را نگه داشتند.
اما حکومت شیعی اسلامی مدعی علوی شما بر سینه های مردم عزادار و حق طلب عاشورای حسین گلوله بارید که زخم گلوله های "دزدان سپاه شما" آنها را نزد خداوند مقروب ساخت و ما را عزادار خویش ساخت.
سلام و درود خدا به ارواح نورانی و سیبه آن شهیدان, و دعای خالصانه برای استخلاص دو یاور خمینی عزیز "میر حسین موسوی" و "شیخ شجاع مهدی کروبی" از دست شما!!

میخواهم صریح و نقادانه با شما سخن کنم.امیدوارم حرمت نگهدارید و تحمل کرده و سخنم را گوش فرا دهید.
اکنون اعتقاد راسخ دارم که شما خود را در حد "خدایگان ملت ایران" دانسته, شان و مرتبتی در همان حد برای خود قائل و خود را مبرا از پاسخگویی می دانید.
چرا که آن اریکه نورانی اسلام را بنام خود کرده اید فراتر از اریکه پیامبر بزرگ اسلام و امامان شیعی میدانید و خود را نیز فراتر از این بزرگواران میدانید! در احادیث مختلف پاسخگویی امامان و پیامبر در برابر مردم را بارها برای ما گفته اید...اما دوستان شما , شما را خیلی بالاتر فرض کرده و برایتان شانی مترادف با شانیت پیامبر بزرگ اسلام برایتان قائلند.
اما من میگویم شما نیز به مانند من یک انسان ساده هستید و چه بسا از "بصیرت" اغلب زندانیان سیاسی در بندتان در شناختن "هیولای احمدی نژاد" محروم بوده و هستید.
پس شما یک فرد عادی جامعه به مانند من و دیگران هستید...پس رهبرا خود شکن, آیینه شکستن خطاست.

میگفتم: من فرزند پدر روحانی هستم که بارها با او چه بصورت خصوصی و چه عمومی به محضرتان می آمدیم.ایشان را که فراموش نکرده اید؟؟
قصدم از تکرار این جمله خدای ناکرده "عارضه نسیان" حضرتعالی نیست.چون بسیار شنیده ام که "افراد برای شما تاریخ مصرف معینی دارند".حدسم نیز این است این تاریخ مصرف معین آنها را از ذهن شما پاک کرده باشد.

ما بارها به بیت جنابعالی می آمدیم و در اندرونی شما میهمان بودیم.
چه در مراسمهای متعدد عزاداری در بیتتان بودیم و به "حاج منصور ارضی " شما گوش میدادیم و چه در ملاقاتهای متعدد حضوری با مسئولین نظام اسلامی شما حضور داشته ایم.

امیدوارم با ذکر خاطره ای مرا به یاد بیاورید.چون خیلی با شما سخن ناگفته و بغض های فروخفته دارم.
البته خاطره شیرین ذیل با "مشت آهنین شما در زیر دستکش مخملیتان" در برابر ملت بزرگوار ایران پس از "انتصابات سال 88" به تلخی گرایید و من وجود رهبری فرهیخته را برای همیشه از ذهن خود پاک کردم.

در سالهای 71-72 آن زمان که آقایان جنتی و منصور ارضی به واسطه هجوم صربها و نسل کشی مسلمانان فریادها می کشیدند درست در شب شهادت حضرت زهرای اطهر سلام الله علیها در بیت شما برای عزاداری حاضر شدیم.آن زمان "هنوز تاریخ مصرفمان" برای شما تمام نشده بود.مامورین بیت ما و تعدادی دیگر از مسئولین لشکری و کشوری را به اندرونی بیت شما هدایت کردند و ما میهمان سفره شما شدیم.
سادگی آن زمان بیت شما را از قبل دیده بودم.شاید هم آن اتاق مخصوص میهمانان شما بود و مکانهای دیگر بیت شما به این شکل نبود.الله اعلم.
من در همان اتاق نسبتا بزرگ جلوی شومینه نشستم و سختی سنگ آن کمرم را آزار میداد.اما چاره دیگری نبود.زیرا همه مکانها توسط قربای شما پر شده بود.
دست بر قضا مکانی را که نشستم درست روبروی جنابعالی بود و در کنار سمت راست شما حجه الاسلام نواب و سمت چپ شما سید یحیی رحیم صفوی نشسته بودند.
به مانند سایر مردمان عادی حاضر در حسینیه بیت شما برایمان غذا آوردند.ولی برای آنها در سینی و برای ما در بشقاب.
پس از شام خادمان شما برای همه حضار چای آوردند.
تعارف چای از شما شروع شد و به من ختم شد.قطعا چایی که شما میل میکردید از چایی که من میخوردم خنک تر شده بود و من غافل از همه جا تصمیم گرفتم چایم را "سر فرصت" پس از رفتن شما در فضایی آرام میل کنم.به محض اتمام چایتان دست چپتان را بر زمین نهادید و نیم خیز شدید برای برخاستن.اما از زیر عینکتان ناگهان چشمتان به چای من افتاد.
جماعتی که به تبعیت از شما نیم خیز یا برخاسته بودند با برگشتن شما به حالت عادی متعجب شده و همگی مجددا نشستند و حیران بودند از آن برخاستن و این نشستن.
شما گفتید تا شما چایتان را نخورید ما اینجا را ترک نمیکنیم.
من چای خودم را داغ سر کشیدم و نصف آن بر روی پیراهن و شلوارم ریخت.چون آقای محسن رضایی کنار من بود و با آرنج به من میزد که "آقا را معطل نکن و زود سر بکش".
ما آن جام داغ را سر کشیدیم و از بالا تا پایین اندرون پیکرمان سوخت و شما با لبخندی به فرد کنار دستتان فرمودید:" این بزرگ بشه چی میشه"

جناب آقای خامنه ای
حالا من بزرگ شده ام , با سیل زیادی از اشکها و بغضهای در گلو.قصد هم ندارم نمکدان معرفت سفره شما را بشکنم.
اما شما برای من غریبه اید...شما با آن خطبه نماز جمعه تان در روزهای پس از انتخابات ریاست جمهوری 88 آب سردی به سر دوستداران نظام جمهوری اسلامی ریختید و بخاطر فردی "معلوم الحال" که حال در چنگال او نیز گرفتار شده اید خود را در برابر ما و مردم قرار دادید و بیدادگاه هایتان من و امثال من را به سیاهچالهای خود دید. روزهای متمادی در انفرادی تنگ سلول بند الف سپاهیان فربه تان گذشت و شما از "بصیرتی"حرف زدید که خود آنرا نداشتید که اگر داشتید همچنانکه یکسال و اندی در هر مراسمی از آن سخن میکردید به یکباره پس از خانه نشینی رییس دولت محبوبتان انرا به فراموشی نمی سپردید!
و اکنون سپاهیتان ما و سایر مردمان را تهدید به "پودر شدن" و در هوا قاپیدن به مانند ریگی تروریست میکنند و از ما میخواهند که سکوت کنیم.مصاحبه نکنیم و از آن فجایع نگوییم و اگر کردیم خود و خانواده مان را "له" خواهند کرد.
اما برای من که از کودکی در بیت شما راهی داشتم و با ابوذر نوری زاد همبازی بوده ام , در منزل آقای جنتی با نوه مرحومش "محسن" رویای کودکانه داشتم و در دبیرستان فامیل شما جناب دکتر حداد عادل درس می خوانده ام و همبازی محمد روحانی فرزند مرحوم دکتر حسن روحانی بوده ام و ... نجواهای این خفاشان اثری نداشته و ندارد.چرا که اگر اندکی از شجاعت هم ازین محافل ذخیره کرده باشم کنون وقت بروز آن فرا رسیده است.

سید علی خامنه ای کنون آن رهبری نیست که من از کودکی با یاد و نام او عجین بودم و عکس او را در کیف داشته و به آن میبالیدم.
او اکنون تبدیل به رهبر خودخواهان, مال اندوزان,فاسدان اطلاعات سپاه, غارتگران بیت المال پیشین! , و خونریزان ملت ایران گردیده است.

جناب آقای خامنه ای
بسیار خاطرات تلخ از هتاکان سپاهی و انصار حزب الله تحت حمایت شما دارم که در مکاتبات بعدی تک تک به آنها اشاره مینمایم. این نامه اول من به شماست.
در نامه های بعدی چرا های بزرگی را بر سر راهتان میگذارم و نا امیدانه خواستار پاسخ گویی شما هستم.
هر چند از رهبر متصل به منبع نور!! انتضار پاسخ عبث است.اما بخت خود را می آزمایم.
شاید که در آخرین ماههای تاریخ نظام جمهوری اسلامی روش خود را عوض کرده و پاسخ مخالفان سر سخت خود را بدهید و به راه اسلام راستین باز گردید و خسارت بزرگی را که به اسلام و مسلمین وارد آورده اید جبران نمایید.


روزهای سخت در زندان سپاه, شکنجه های متعدد سپاهیان بی دین شما, خاطرات گفتنی ازبزرگان نظام و فعالیتهای متعدد خود در نظام جمهوری اسلامی تحت امر شما برای استقرار مردمسالاری و خاطرات گسترده خود از انتخابات سال 84 و 88 را در آینده و به مرور برای شما بازگو میکنم و از پودر شدن خود واهمه ای ندارم.
خون با خون پاک نمیشود.خون من نیز به سرخی خون "نداها","سهراب ها" ست...
منتظر نامه های بعدی من باشید...

"و لو یواخذ الله بظلمهم ما ترک علیها من دابه و لکن یوخرهم الی اجل مسمی فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یستقدمون" 


"و اگر خداوند مردم را به خاطر ظلمشان مجازات میکرد, جنبنده ای را بر پشت زمین باقی نمی گذارد,ولی آنها را تا زمان معینی به تاخیر می اندازد.و هنگامی که اجلشان فرا رسد نه ساعتی تاخیر می کنند و نه ساعتی پیشی میگیرند"(سوره مبارکه نحل,آیه 61)

"یا حق

روح الله زم

به نام مردم ایران و به نام جان‌باخته‌گان راه آزادی


«نامه‌ای از یک طراح و نویسنده به رهبر نظام امنیتی ولایت‌فقیه»

به نام مردم ایران و به نام جان‌باخته‌گان راه آزادی
آقای علی خامنه‌ای!
این‌ نامه را فردی به شما می‌نویسد که مانند بسیاری در جامعه ایرانی، نه به خدا و پیغمبر ایمان دارد و نه به یکی از نقل قول‌هایی که به عنوان حدیث از امامان بر سر منبرها نقل می‌کنند کوچک‌ترین باوری. اما به کرامت انسانی باور داریم و چراغ راهمان نخست عقل است و سپس تجربیاتی که بشر در طول تاریخ خود کسب کرده و قوانینی بیرون آورده که امروزه در کشورهای پیش‌رفته رواج دارند.
البته تصور نکنید جنایت‌های نظام جمهوری‌اسلامی و سپس نسخه ولایت مطلقه فقیه آن در سی و دوسال گذشته در درون و بیرون از مرزها مرا از خدا و دین دور کرده است، خیر. بنده نیز همانند شما از یک مادر شیعی‌مذهب زاده شدم. تفاوت در آن‌جا است که شما در لحظه تولد در رحم مادرتان «یاعلی» گفتید، اما من از همان کودکی حرف‌هایی را که در مورد سوزاندن آدم‌ها در آتش جهنم می‌زدند باور نمی‌کردم. این‌ها را از این نظر خدمت شما می‌گویم تا آگاه باشید ایرانی‌ها درست مانند طیف رنگین‌کمان هستند. گرچه چند رنگ در طیف نوری بیش‌تر به چشم می‌آیند، اما اگر با دقت به آن نگاه شود، بی‌شمار رنگ‌های متنوع و گوناگون در لایه‌های طیف‌های رنگی وجود دارند.
آیا شما تا کنون به جامعه ایران این‌گونه نگاه کرده‌اید؟
وقتی مسجد سنی‌ها را بر سرشان خراب می‌کنند و از نیایش آن‌ها جلوگیری می‌شود و حتا آن‌ها را مضروب و مصدوم می‌کنند، رشته‌ای از رنگین‌کمان سرزمین‌مان را سوزانده‌اند. وقتی برای بهاییان حق زندگی و تحصیل قایل نیستید، و وقتی با بگیروببند به دنبال دراویش می‌گذارید، رشته‌های دیگری از این رنگین‌کمان را سوزانده‌اید.
البته رنگ‌های سوخته در دشت‌ها و در کوه‌پایه‌های این سرزمین انگشت‌شمار نیستند که به چشم نیایند. هر سو که بنگرید سوخته‌گان در برابر دیده‌گان شما هستند، تنها باید چشم‌ها را باز نگاه‌داشت تا دیده شوند! برخی از آن‌ها قدشان بلند نیست و شاید ده بهار را هم از زندگی پشت سر نگذاشته باشند. چون صبح تا شام در زباله‌ها به دنبال یک لقمه نان می‌گردند، حتمن از لباس‌های کثیفی که به تن دارند آن‌ها را می‌شناسید و اگر این هم کمکی نکرد به چهره‌هاشان نگاه کنید؛ اگر صورت‌شان در لابلای زباله‌ها سیاه نشده باشد، غباری از غم را در چهره‌هاشان می‌شود دید که کوله‌بار سنگین زندگی را با خسته‌گی به دوش می‌کشند و به آینده‌ی تیره‌ای چشم دوخته‌اند که در هیاهوی بی‌قانونی و هرج و مرج مدیریتی گم شده است. به آن‌ها می‌گویند «کودکان کار». آیا تا کنون این اصطلاح به گوشتان خورده است؟ آیا می‌دانید چند ده یا چند صد هزار از این دست کودکان در کشور به سختی روزگار می‌گذرانند؟
آقای خامنه‌ای؛
مُلک ایران که امروز راه‌بری آن در اختیار شما قرار گرفته، آب و خاکی است که کلیه ساکنان آن؛ اعم از شیعه و سنی، زرتشتی و کلیمی، مسیحی و بهایی، ارمنی و آشوری، آذری و بلوچ، کرد و ترکمن و عرب، و خلاصه کلیه شهروندان با باورهای گوناگون ساخته‌اند و از آن پاسداری کرده‌اند. ایران یعنی ترکیبی از عناصر برشمرده شده و شما به عنوان رهبر مسوول هستید تا توازن میان آن‌ها را حفظ کنید و هم‌واره در پیوسته‌گی آن‌ عناصر بکوشید. اما متاسفانه شاهد هستیم که شما به اتفاق گروهی از نظامیان نوکیسه، به خود اجازه داده‌اید به تنهایی مالک کلیه نعمت‌ها و ثروت‌های این مُلک شوید و همه را آن‌گونه که خود می‌پسندید به مصرف رسانید.
مشکل کشور ما بیش‌تر از آن‌جا ناشی می‌شود که شما در جای خدا کرسی زده‌اید و به‌نام او ظلم می‌کنید. به باور من اگر آن خدای عادلی که در کتاب‌های مذهبی از آن سخن رفته وجود می‌داشت، اجازه نمی‌داد شما و هم‌دستانتان از قدرت او برای تجاوز به حقوق بنده‌گانش استفاده کنید!
ابتکار آقای نوری‌زاد در نگاشتن نامه‌های سرگشاده به شما و امکانات جدید فن‌آوری رسانه‌ای در انتشار وسیع آن‌ها، گرچه شما را از راهی که انتخاب کرده‌اید بازنگرداند، و شما و هم‌پیمانان شما هم‌چنان به راه کوری که ممکن است به نابودی ایران منجر شود ادامه دهید، اما آگاهی خود یک نوع سلاح است و وقتی آن‌را به‌میان مردم بردی و با همه تقسیم کردی، آن‌گاه دیوار سازمان‌های مخوفی که شما در اطراف خود ایجاد کرده‌اید به خودی خود فرو می‌ریزند و تیم شما بی‌پناه خواهد ماند. تردیدی ندارم که به عواقب این‌ها فکر کرده‌اید، اما کم‌تر دیده و یا در تاریخ خوانده‌ام که دیکتاتورها به رای خود از تخت فرمان‌روایی پایین روند. زین‌العابدین بن‌علی، رییس‌جمهوری پیشین تونس که به سود مردمش از قدرت کناره گرفت، از جمله استثناها بود.
نامه‌های (یکشنبه 4 دی) دوتن از افرای که سال‌ها در دست‌گاه حکومتی کار می‌کردند به آقای نوری‌زاد، به‌روشنی فاش می‌سازند که شیشه ولایت شما از درون ترک برداشته است. ولی این‌که چرا آقای عزیز جعفری از شما ناراضی است جای پرسش است. شما که دست نظامیان را در سرکوب مردم کاملن باز گذاشته‌اید، ایشان چرا باید از شما ناراضی باشد؟!
این‌که این حکومت تا به امروز دوام آورده، از این رو است که راه‌برانش لباس مردان اسلام را به تن داشتند و سه دهه به طول انجامید تا توده مردم از این توهم بیرون آیند و دریابند؛ نه این‌که رهبران جمهوری‌اسلامی نایبان خدا نیستند بلکه اشتباه می‌کنند و آن‌هم اشتباه‌های جبران ناپذیر. چراکه بر اساس کتاب‌های ادیان، خداوند خون‌خوار نیست و به حریم بنده‌گانش تجاوز نمی‌کند.
گرچه مستی‌ی قدرت، هشیاری شما را ربوده و احتمالن در همین مستی دنیا را وداع خواهید گفت، اما این وظیفه ماست تا بنویسیم و شما را به مسوولیتی که پذیرفته‌اید آگاه کنیم. شما رهبر این کشور نشده‌اید تا آن‌گونه که امیال و خواسته‌های شخصی می‌طلبد بر این سرزمین حکم‌رانی کنید. وظیفه رهبر یک ارکستر هم‌آهنگ ساختن نواهای سازهایی است که در ارکستر نواخته می‌شود، و نه آن‌که سازی را از آن میان برگزیند و مدام در آن بدمد و گوش فلک را بیازارد، زیرا به گوش خودش سازگارتر می‌آید.
مستی‌ی قدرت، عقل را از سر شما ربوده و شعور شما را دچار تزلزلی جدی کرده است. شما قوه تشخیص را حتا برای آینده خانواده خویش از دست داده‌اید و کوچک‌ترین صلاحیتی برای اداره کشور ندارید. شما تحریم‌ها را «یک نعمت» خواندید و رییس‌جمهور منتخب شما آن‌ها را کاغذپاره خواند. آیا تحریم بانک مرکزی که حاصل آن در سقوط واحد پول کشور تجسم پیدا کرده، کاغذپاره است؟
 
برخی از روحانیون که همان مزدبگیران دربار ولایتی هستند از «رهبری داهیانه» شما بر سر منبرها سخن می‌رانند. آیا درگیرکردن کشور در جنگی پوچ بخشی از رهبری‌های داهیانه شما است؟
شما یک نگاهی به مجلس شورای اسلامی‌ی کاردستی خودتان بیندازید و آخرین درگیری در مجلس میان بهروز مرادی رییس سازمان هدف‌مندی یارانه‌ها و سیدحسین حسینی نماینده فریمان را درحین بررسی طرح 2 فوریتی استفساریه ماده 12 قانون هدف‌مندی یارانه‌ها را در نظر بگیرید. مجلسیان از ترس این‌که مبادا احمدی‌نژاد دهان باز کند و ناگفتنی‌ها را فاش سازد و آخرین قطره‌های آبروی حکومت دینی بریزد، می‌ترسند او را به مجلس احضار کرده و از او در مورد پول‌هایی کلانی که از خزانه ملی به دزدی رفته پرسش کنند. آیا شما که خود را رهبر کشور می‌دانید، مسوولیتی در قبال پول‌های به یغما رفته احساس نمی‌کنید؟
شما می‌گویید کشور قانون دارد، من دخالت نمی‌کنم مگر اون‌جایی که
نخست باید توجه داشته باشید، در قانون اساسی که در سال 57 مورد تایید مردم ایران قرار گرفت ولایت‌فقیه نیامده بود، اما آقای روح‌اله خمینی که در کشتار دگراندیشان و ظلم به اقوام ایرانی استاد شما بود، این صیغه را وارد قانون اساسی کرد و سرنوشت کشور را به این‌جا کشاند که امروز شما به خود اجازه می‌دهید تا در کوچک‌ترین مسایل کشور دخالت مستقیم کنید و نامش را بگذارید: «مگر اون‌جایی که».
رهبری مقوله‌ایست که با قبول مسوولیت هم‌راه است، چیزی که شما هیچ‌گاه خود را مقید به رعایت آن ندانستید و تمام مشکلات کشور را بر عهده «دشمنان خارجی» گذاشتید. در شمارش آرای انتخابات تقلب می‌کنید و آن‌را به حساب دشمن خارجی می‌گذارید، چماق‌داران و نیروهای امنیتی خود را برای درهم شکستن دانش‌گاه‌ها وارد کارزار می‌کنید و به دشمن خارجی نسبت می‌دهید. مزدوران خود را برای کشتن مردم معترض در روز روشن به خیایان‌ها می‌فرستید و به حساب دشمن خارجی می‌گذارید. اگر هر چه در کشور اتفاق می‌افتد زیر سر دشمنان خارجی است، پس شما چه‌کاره‌اید؟! شما چه‌گونه رهبری هستید که تنها نظامیان و مزدبگیرانتان از شما پشتیبانی می‌کنند؟
وقتی شما که رهبر این مملکت هستید، سرنوشت دختران جوان این سرزمین را به دستان کثیف موجوداتی چون حسین طائب می‌سپارید، از ماموران کلانتری‌های ۱۱، ۱۲ و ۱۳ قزوین چه انتظاری می‌توان داشت که به بهانه مبارزه با مظاهر بدحجابی و فساد، دختران را در پارکینگی به نام پارکینگ شرکت نفت مورد تجاوز قرار ندهند! وقتی پیش‌نماز چنان کند، از نمازگزاران چه انتظاری می‌توان داشت. آیا در این کار هم دشمن خارجی دخیل بوده است؟
در خرداد 88 شما و مجلس دست‌نشانده شما و سپاه پاسداران و سازمان بسیج و بسیاری از روحانیون مزدبگیر، همه دست به دست یک‌دیگر دادید تا محمود احمدی‌نژاد را در پست رییس‌جمهوری ابقا کنید و برای رسیدن به این هدف به دستگیری، شکنجه، تجاوز و کشتار مردم دست زدید. اما حساب و کتاب شما غلط از آب در آمد و همه دیدند رییس‌جمهوری محبوب شما که در چاکری از تمام رقیبان پیشی گرفته بود، این‌بار خم نشد تا دست شما ببوسد. آیا دشمنان خارجی بودند که در صندوق‌ها دست بردند و هرآن‌چه نیروی امنیتی که موجود بود برای سرکوب معترضان به خیابان‌ها فرستادند؟
مسوول کلیه این وقایع شما هستید و نه غیر! این شما هستید و هم‌دستان نظامی و غیرنظامی‌تان که کشور را در برخوردی بی‌منطق و دیوانه‌وار با جامعه جهانی گرفتار کرده‌اید و هرکس را که به شما و روش رهبری شما کوچک‌ترین انتقادی کند، روانه زندان و سیاه‌چال‌های ولایتی می‌کنید.
مردم ایران به فضای باز نیازمندند تا آزادانه تنفس کنند و کشور را آن‌گونه که خود صلاح می‌دانند برای فرزندان خویش بسازند و اداره کنند. نسل‌های امروز نیازی به ولایت‌فقیه ندارند و اگر شما ادعا می‌کنید دارند، یک رفراندم زیر نطر بازرسان بین‌المللی برگزار کنید تا اشتباه شما بر خودتان و بر همه‌گان روشن شود.
کشوری مانند نروژ ولایت‌فقیه ندارد و در شروع دهه 60 میلادی بسیار اندک بودند افرادی که به امکان یافتن ثروت در زیر خاک و کف دریاهای این کشور فکر می‌کردند. اقتصاد نروژ عمدتن از راه کشاورزی، جنگل‌داری و ماهی‌گیری اداره می‌شد و یک خانواده چند نفره در یک اطاق زندگی می‌کردند. پس چه حادثه‌ای رخ داد که چهل سال بعد در سال 2000، نروژ از نظر سازمان جهانی زیست، در چند سال متوالی مقام بهترین کشور را برای زندگی کردن از آن خود کرد؟‌
به آلمان نگاه کنید که نه ولایت‌فقیه دارد و نه قطره‌ای نفت در خاک آن سرزمین یافت می‌شود، اما جمهوری‌اسلامی تجهیزات امنیتی خود را از آن‌جا وارد می‌کند. چرا آقای رهبر؟ اگر ولایت‌فقیه ضامن سعادت کشور و مردم است، پس چرا ایران را ویران کرده‌اید؟!
شما که کوچک‌ترین علاقه‌ای به نگاه‌داری از میراث فرهنگی این سرزمین نشان نمی‌دهید و تخت‌جمشید، یعنی کهن‌ترین نشان تاریخی این کشور سال‌هاست دارد در اثر عوامل طبیعی ویران می‌شود، چه‌گونه خود را رهبر این سرزمین می‌دانید؟ وقتی دانش‌جو، نویسنده، استاد دانش‌گاه، پروفسور، گارگر، وکیل، روزنامه‌نگار و فیلم‌ساز در زندان‌های مخوف ولایت‌فقیه گرفتارند، پس شما خود را رهبر کدام گروه در این کشور می‌دانید؟
مهم نیست نام من چیست. نام من می‌تواند نام پدر سهراب باشد یا پدر کیانوش آسا. من می‌توانم هم‌نام مادر ندا باشم یا هم‌نام یکی از دختران و زنانی باشم که در زندان‌های جمهوری اسلامی به آن‌ها تجاوز شده است. ممکن است من هم‌نام فهیمه سلحشور، دیپلمه ۲۵ ساله‌ای باشم که روز یک‌شنبه ۲۴ خرداد در اثر ضربات باتوم مزدوران شما به سرش در میدان ولی عصر دچار خون‌ریزی داخلی شد و آخرین روز زندگیش رقم خورد، ولی هر نامی که داشته باشم، یک ایرانیم.

مهیار فرآورده
۱۳۹۰ دی ۱۲

نامه یک روحانی به نوری زاد


نامه اي به آقاي نوري زاد
نمي دانم در گذشته ات چه كرده اي كه خداوند اينگونه در بزنگاه آزمايش الهي، قوت قلبي نصيبت نموده كه توانسته اي پاي از زنجير هاي خود ساخته وا نهي و بر مدار حق و درستي پا نهي و بدون هيچ هراس، نمايشنامه مذبوحانه اي در رسانه ميلي قرائت ننمايي يا توبه نامه وقيحانه اي در كتمان حقيقت امضا ننمایی.
آقاي نوري زاد
شما آلاف و علوفي در اين حاكميت داشتيد. رابطه و ضابطه اي دست و پا كرده بوديد. اسم و رسمي بهم زده بوديد…البته خيلي ها مثل شما بودند و هستند؛ اما شما بوديد كه نجات يافتيد. نمي دانم چه كرديد كه اين گونه توانستيد بر همه آن مناسبات، پشت پا بزنيد و بر خلاف خيلي از همکیشان، كه در برابر فتنه خواندن ستم ديدگان، سكوت كردند و يا خیل ناكسان كه آلاف و الوف دنيا به زنده باد، مرده باد گفتنشان کشاند،سكوت نكرديد و تشويق ننموديد و ايستاديد و اگر چه تقدير شما حيات دنيا بود؛ اما در روز عاشورايتان، مرگ را انتخاب كرديد و بر ذلت گردن ننهاديد.
اما نوري زاد عزیز
سخن من با شما چيز ديگر است. نمي خواهم از دزدان بيت المال و فربگان كشوري و لشگري بگويم. تاريخ، دزدان زيادي به خود ديده، چه با ريش و چه بي ريش. چه در كسوت كشيش و چه در لباس شيخان بي كيش. من از فربگان سپاهي و شيخان جسماني هراسی ندارم؛ ترس من آن نحيف قامتانی است كه از شور مذهبي، توهم شعور برداشتند و كلام خود را مصداق كلام حق بر خوانند و به تعبير علي (ع) از بین نمی روند چراكه  در صلب مردان و رحم زنان تا روز قیامت وجود دارند .
آقاي نوري زاد
شما خود بهتر مي دانيد كه آنچه در فرق مذاهب، به عنوان اصول عقاید پنداشته مي شود؛ هر كدام از تاريخ و تفكر و اجتهادي شروع شده و رفته رفته در پرتو آبياري عوام و بي تفاوتي خواص، به درختي تنومند، مبدل گشته است تا اينكه ديگر نمي توان بر بزرگيشان سر سري نگريست. درختاني كه هر روز تنومند تر مي شوند و بر تكثر فرق ديني دامن مي زنند.
من و شما در روزگاري بسر مي بريم كه نهال ولايت سياسي فقيه كه تخم آن در 50 سال قبل كاشته شده؛ بزرگتر گشته و امروز مطلقه از مردم، سوداي مطلقه بر همه شئون، در سر می پروراند و وظیفه ما است که تبر انديشه در دست گيريم و در اين بزنگاه تاريخي، جلوي تنومندی فرقه ي مطلقيه بايستيم. فرقه اي كه اگر درختي تنومند گردد؛ همين نامه نگاري ها نيز، حكم شرعي ارتداد، نام خواهد گرفت و آزاد مردان حلاج صفتي چون شما را در هلهله هاي گمراهان، بدرقه چوبه دار خواهد نمود. اگر امروز امثال شما و من زنده ايم؛ براي اين است كه تركه هاي اين درخت، قوت و قدرت لازم براي از پا درآوردن ما را ندارد.
برادر آزاده
به هوش و به گوش باش كه به چه كسي نامه مي نويسي. شما به كسي نامه مي نويسيد كه خود را مصداق “اوالامر منکم” مي داند. شما به كسي نامه مي نويسيد كه /// مصباح يزدي را مطهري زمان و علامه دوران مي خواند. شما كسي را به عدالت مي خوانيد كه بر رأس انديشه/// مطلقيه قرار دارد. شما صدر نشين مجلسي را خطاب قرار مي دهيد كه بلندگويان منحرفي چون منصور ارضي و پناهيان، عزيز اين بزمند. بر حذر باشيد كه به تعبير مولا علي مانند کسی نشويد که می خواهد با خار، از پا خار درآورد در حالی که می داند میل خار به خار بيشتر است.
آقاي نوري زاد
فربگان بيت المال را وا نهيد كه فرومايگان اهل قيل و قال، خطرشان بيشتر است. از مبتذلان رانت خوار بي مايه در گزريد و بر مترجعين بي جامه بشوريد. جلوي دزدان فكري را بگيريد كه دزدان مالي را مرگ، باز خواهد نشاند.
اين حقير به عنوان طلبه اي كه از كسوت خود شرمگينم و از خداي خويش بيشتر، شما را به اين مهم فرا مي خوانم؛ كه مگر زاده نور و آزاد انديشي چون شما، بار از دوش ما روحانيون خاموش وانهد؛ كه به هزار تأويل و تفسير، سكوتمان را به حجت شرعي آذين مي نمايم. 
 والاسلام
حوزه علمیه قم
5/10/90

۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

نامه سرگشاده ابوالفضل قدیانی به دیکتاتور ایران


بسم الله الرحمن الرحیم




تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین (سوره قصص آیه ۸۳)




این سرای آخرت از آن کسانی است که در زمین برتری طلبی نمی کنند و سلطه طلب نیستند و در زمین فساد به پا نمی کنند و عاقبت از آن پرهیزگاران است.


این روزها مقارن است با دومین سالگرد عاشورای خونین حسینی جنبش سبز ایران(ششم دی ماه) و نیز اردوکشی خیابانی اصحاب استبداد در روز نهم دی ماه که سراسیمه و بنابر سنتی یزیدی، چندی پس از قلع و قمع آزادی خواهان و حق جویان به دستور مستبد حاکم به خیابان ها آورده شدند تا پا بر خون بنا حق ریخته عاشوراییان گذارده و مداحی اربابشان را کنند.


اما صحنه گردان ناشی این نمایش که البته طبق معمول پیش از هرکس هنرمندانه به کرده خویش می خند و داد سخن در مدح و ثنای آن سر می دهد، این حماسه خویش پردخته را یوم الله نام نهاده و بر آن است که از این غده پوسیده برای عریانی تن پادشاه، قبایی بدوزد و مشروعیت از دست رفته را به بزرگداشت این به اصطلاح یوم الله چاره ای اندیشد. غافل از آنکه حاصل بر هم زدن این ملغمه چیزی جز آن نیست که بوی تعفن تفرعن مشام هر آزاده و وجدان بیداری را بیش از پیش می آزارد و افاقه ای به حال روزگار رو به افول استبداد نمی کند.


از وفور مدح ها فرعون شد


کن ذلیل النفس هونا لاتسد(سوره فرقان، آیه ۶۴)


اگر استبداد امروز ایران آن مقدار حقیر است که قصد کرده سالروز هلهله فریب خوردگان و مزدورانش را بر سر قربانگاه حق جویی و آزادگی رابه روزی همچون هنگامه تاجگذاری شاهان بدل سازد، پس بهتر آنکه او را در جشن نمایش‌اش یاری داده و به قدر وسع و تکلیف خویش، گوشه ای از سیمای استبداد و استکبار وی را نمایان سازد که مولای متقیان و امیر قافله‌ی حق فرموده: «ما شککت فی الحق مذاریته: از آن زمان که حق را شناختم در آن گرفتار شک و دودلی نشدم.»


و این تکلیف بر افرادی چون من که جوانی خویش بر سر مبارزه با استبداد شاهنشاهی گذاشته و با امید بازستاندن حق جمهور مردم در اداره کشورشان در انقلاب اسلامی شرکت جسته و به شکل گیری نظام جمهوری اسلامی یاری رسانده ایم سنگین تر است. بنابراین امروز که چهره نکبت بار استبداد سلطانی بار دیگر آشکارا در این مملکت رخ نمایی کرده و بر حیات و ممات ساکنان آن حکومت می کند، نمی توان در برابر آن سکوت کرد و دم نیاورد. و از همین بابت است که اینک از زندان اوین این فریاد را بر می آورم.


باری من و امثال من در راه پیروزی انقلاب جان، مال و آزادی خویش را نگذاشته ایم که سه دهه بعد آقای علی خامنه ای اینگونه بر کشور سلطنت کند.


ملت ما از مشروطه تا انقلاب اسلامی آن همه رنج نکشید تا امروز فردی به نام ولایت فقیه قانون را در تمامی مراتب به بازیچه ای برای اعمال قدرت مطلقه خویش بدل سازد.


خیال مستبد امروز ایران این است که آرای این مردم در تعیین سرنوشت شان-که بی شک جلوه همراهی دست خداوند را باید در آن جست- اکنون برگه های قماری شوم در دست اوست، و حاشا که در برابر این خیال واهی لحظه ای کوتاه بیاییم، که به‌فرموده رسول اکرم :«افضل الجهاد کلمه حق عندالسلطان الجائر»


به مانند هر سلطان جائری، زندان، حصر، و خفه کردن هر بانگ مخالفی در صدر سیاست های مملکت داری رهبری قرار گرفته است و از این رو هرکس نگاه چپ به این مقام داشته باشد از یک شهروند عادی یا یک دانشجوی جوان تا صاحب منصبان پیشین نظام و یا حتی مجیز گویان دیروز بارگاه که امروز جریان انحرافی نام گرفته، بایستی طرد شده و زبان شان قطع شود.


البته شاید در نظر ایشان، با قدرت مطلقه ای که در دست دارند حبس مخالفان و نه سلب حیات آنان، حاصل لطف ملوکانه باشد، اما واقعیت آن است که این استبداد از تمام توان و بنیه خود برای سرکوب و بسط خفقان بهره می جوید و از هیچ خشونتی دریغ نمی ورزد، اما آنچه مانعی بر سر راه سرکوب افزون تر است، اولا خوف اوست و ثانیا آگاهی و مقاومت گسترده وسیع مردم در برابر وی است.


به گمان من درصدر جرائم رهبری، اعمال استبداد در کشور است و هر جرم و جنایت دیگری را باید پس از این فقره در شمار آورد، چرا که اگر ایشان مسوولیت جنایاتی همچون شلیک گلوله جنگی در معابر عمومی به شهروندان معترض حاضر در یک راهپیمایی مسالمت آمیز و آنچه از شکنجه و تجاوز بر سر پیر و جوان این مردم در کهریزک و یا سایر بازداشتگاههای پیدا و پنهان امنیتی و انتظامی آورده است، منتسب به فعل ماموران خویش سازد، استبداد جرمی است که او خود مباشرتا مرتکب شده است و به هیچ روی قابل انکار نیست.


قبضه کردن قدرت و قایل شدن حق مطلقه‌ی ابدمدت برای خود در اداره امور مملکت ایران، عملا مقابله با خواست تاریخی ملتی است که لااقل در یکصد و پنجاه سال گذشته، در جهت نفی استبداد و سلطنت مطلقه دمی از پای ننشسته اند، این تقابل نه تنها جرمی نابخشودنی که خیانتی آشکار نیز در حق آرمان ها و منافع ملی است.


البته این جرم وجه گناه آلود دیگری نیز دارد که همانا استبداد به نام دین خداست که به قول علامه نائینی در تنبیه‌الامه  استبداد دینی به مراتب ویرانگرتر از استبداد غیردینی است.


معمول است که مجرمان و گناهکاران را دعوت به عبرت از سرنوشت همقطارانشان کنند، اما چه می توان گفت هنگامی که وقاحت مجرمانه آنچنان شدت می یابد که بزهکار خود در ردیف اول مدعیان قرار می گیرد، و این مثال امروز موضع رهبری است در مواجهه با خزان مستبدان خاورمیانه و بهار دمکراسی در این منطقه.


در حالی که بهار عربی کاملا شبیه جنبش سبز مردم ایران است که علیه دیکتاتوری به پاخاسته اند و فریاد آزادی سر می دهند، مستبدان حاکم بر ایران آن قیام های ملی را به خود نسبت می دهند و به گونه ای تاسف بار داد سخن در مدح آنچه بیداری اسلامی می نامند، سر می نهند. با آنکه شخص رهبری به خوبی می داند که ماهیت حقیقی نهضت فراگیر امروز در خاورمیانه ضد استبدادی است، با این وجود لحظه ای با این پرسش ساده خلوت نمی کند که: چه تفاوتی است میان من و حسنی مبارک، یا سرهنگ قذافی و چرا استبداد در مصر و لیبی نامبارک و مذموم است و در ایران و سوریه ستودنی است؟


مگر نه اینکه در این کشورها نیز مجالس قانونگزاری با برگزرای انتخابات فرمایشی بر سر کار آمدند و منویات رهبر ابدمدت را انشا و صورت بندی قانونی می کردند؟ آیا آن ساقط شدگان همچون ایشان زندان و اسباب سرکوب نداشتند؟ البته پاسخ اظهار من الشمس است: تفاوتی در کار نیست، آسیاب به نوبت!


چند حرف و طمطراق و کار و بار/کار و حال خودبین و شرم دار


چند دعوی و دم باد و بروت/ای ترا خانه چو بیت عنکبوت


خودکامگی ام المفاسد است و این عمده فسادی است که یک کشور را به قهقرا و نگونبختی می کشاند. این که امروز در دوره دولت و مجلس مطلوب و منتخب آقای خامنه ای براساس گزارش دستگاه قضایی منتسب به وی بزرگترین فسادمالی تاریخ رقم می خورد و عملا دولت دست نشانده ایشان در قامت دزدان سرگردنه و همچون مهاجمان مغول و تاتار به غارت بیت المال این ملت مظلوم سرگرم است، علت آن را باید در استبداد مقام رهبری جستجو کرد. اینکه کرامت شهروندان ایرانی در بسیاری از کشورهای خدشه دار می گردد و رفتارهایی به دور از شان این ملت صلح طلب و خوشنام در مبادی ورودی کشورها در برابر اتباع ایرانی صورت می گیرد و اتهام های ناروا به آنها نسبت داده می شود نتیجه چیست؟ جز اینکه در ابتدا حیثیت و ارزش انسانی ایرانیان در کشور خودشان توسط دستگاه حکومتی به هیچ انگاشته می شود.


اینکه امروز تحریم های گسترده و سایه شوم جنگ، اقتصاد این کشور را به سوی اضمحلال برده و ترکتاری سران سپاه مجالی برای کسب و کار و فعالیت اقتصادی آزادانه و مستقل مردم عادی باقی نگذاشته حاصل چیست جز خودکامگی شخص رهبری در عرصه های مختلف حیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ایران؟


این تحقیر و خفت ملی که ایران در صحنه بین المللی دچار آن شده است و به عنوان مثال کشتی های ما جرات برافراشتن پرچم ایران را نداشته و هر روز در آبهای بین المللی پرچم عاریتی یکی از کشورهای ذره ای را بالا می برند، دستاورد حکمرانی مستبدانه در ایران است، حال اگر آقای خامنه ای سرخوش از ساخت ناوشکن جنگی به دنبال دزدان دریایی در خلیج عدن است، اینها جز هدر دادن منابع ملی چه منفعتی برای ملتی دارد که حتی حق ندارد بداند درصد بیکاری اش واقعا چقدر است؟ و یا در زیر بار تورم چند درصدی کمر خم می کند؟


رسانه های دروغ پرداز که در واقع خواب گذران بارگاه سلطان اند هر روز به روال ارباب شان از خباثت دشمن می گویند و برای نقض حقوق بشر در اروپا و آمریکا نوحه سرایی می کنند و چماق تحریم و تهدید نظامی را بر سر افکار عمومی می کوبند آیا شجاعت دارند که تنها یکبار حقیقت را رک و پوست کنده به مخالفان خود بگویند که در حال حاضر دشمن اول این آب و خاک شخص رهبری و سیاست های نابخردانه اش است؟


صاحبان قدرت که این روزها پا در تدارک انتخاباتی صوری و نمایشی در جهت اثبات ادعای مشروعیت شان هستید اگر واقعا بر این باورند که رهبرشان محبوب ترین چهره در نزد مردم است و ملت در لیبک به او به سوی صندوق های رای خواهند شتافت برای سنجش این ادعا یکبار هم که شده به حق تضمین شده ملت در اصل ۲۷ قانون اساسی گردن نهند و با آزاد ساختن رهبران شجاع و مقاوم جنبش سبز اعتراضی آقایان موسوی و کروبی بنگرند که چگونه سیل مشتاق میلیونها ایرانی آزادی خواه در خیایان ها جاری شده و فاتحه استبداد را می خوانند. این کمترین خواسته ای است که ما از رهبری داریم که در خطبه های نمازجمعه اش با توسل به ترفندهای گوناگون قصد دارد خود را حاکمی دمکراتیک معرفی کند.


البته از آنجا که رهبر کنونی ایران شجاعت در اختیار قرار دادن چنین فرصتی را به مخالفان خود ندارد باید انتظار آن را داشته باشد که مردم تحت ستم از هر فرصت و روزی برای ابراز مخالفت با او بهره بگیرند: بی گمان همانگونه که انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ و حوادث پس از آن تا به امروز به عرصه ای برای بیان این مخالفت بدل شده است، تحریم یکپارچه و فعال انتخابات مجلس نهم که انتخاباتی غیرقانونی است، نیز مجالی خواهد بود برای نشان دادن بی اعتباری و عدم مشروعیت نظام کنونی که نه جمهوری است و نه اسلامی و نیز بی اعتباری عالی ترین مقام آن.


آقای خامنه ای در بخشی از سخنرانی خود در کرمانشاه پرسش هایی را مطح کرد که به جاست در این مجال با صراحت به این سوالات پاسخ داده شود. در این سخنرانی گفته شد: آیا نظام روزی پیر و از کار افتاده خواهد شد؟ آیا راهی برای جلوگیری از فرسودگی وجود دارد؟ و آیا اگر این وضع پیش آمد راه علاجی وجود خواهد داشت؟»


پاسخ من به این پرسش این است:


آری! اعمال استبدادی و خودکامگی از سوی جنابعالی، نظام بر آمده از انقلاب اسلامی را به فرسودگی و آستانه فروپاشی کشانده است، اگر در پی راه و علاج هستید چاره کار در تغییرساختار ریاستی به پارلمانی و یا تغییرات صوری دگر نیست، بلکه علاج کار در این کشور در آن است که جنابعالی از این قدرت دست کشیده، عشق به قدرت را از دل بیرون کنید و از سرراه این ملت مظلوم و جمهوری اسلامی کنار روید.


و در نهایت همگی به یاد داشته باشیم که بر خلاف هر آنچه از قلت ونازکی می شکند ظلم و جور از فربه گی هرچه بیشتر فرو می پاشد.


جهد فرعونی چو بی توفیق بود           هرچه او میدوخت آن تفتیق بود


ان ارید الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب


ابوالفضل قدیانی


بند ۳۵۰


دیماه ۱۳۹۰

نامه یک زندانی دهه ۶۰ به محمد نوری زاد


برادر گرامی آقای نوری زاد؛
سلام!
چنان که ملاحظه می کنید گویا مردم ترجیح داده اند به خود شما نامه بنویسند. راستش من به این دلیل برای شما می نویسم که اساساً با شماست که حرف دارم و پس از عمری زبان من با زبان شماست که مشترک شده است.

بگذارید نخست خود را معرفی کنم: من زنی چپ و از زندانیان دهۀ 60 هستم. به عنوان یک هموطن بسیاری حرف ها با شما و دوستان مذهبی دیگر که زمانی مدافع این حکومت بوده اند دارم. می دانید، ما و شما سال های دراز در دو سوی دیواری بلند و گذرناپذیر زیستیم و این دیوار زبان ما، آمال ما، فرهنگ ما و کلام ما را برای دوره ای طولانی از شما متفاوت ساخت. ما در درون زندان و زیر فشار و شکنجه و یا در دربه دری، بیکاری و در وحشت از آینده و شما آن طرف دیوار، آن طرف میز و برخی در مسند قدرت زندگی کردید. ما و شما در ظاهر در یک کشور اما در واقعیت در دو سیارۀ گوناگون زیستیم. همین زندگی متفاوت ما را از شما دور کرد آن قدر که زمانی دراز گذشت و ما به کلی گفت و گو با شما را از یاد بردیم. اصلا ما زبان مان با شما متفاوت شد، فارسی ما فارسیی نبود که شما صحبت می کردید.

می دانم که مدتی است قصه این طرفی ها را هم می شنوید، اما بگذارید نخست من هم روایت خودم را از آن سالها بگویم:

به گذشته و به سال های زندان که نگاه می کنم حتی روزی را به خاطر نمی آورم که فارغ از درد و فشار زندانبان بوده باشد. دوره بازجویی، شلاق، کتک و تحقیر، مدت های طولانی انفرادی و سلول ، بندهای بی هواخوری، محروم از غذای کافی و هجوم گاه و بیگاه زندانبانان عربده کش، کف بر دهان و قسی القلب. راستش را بخواهید خودم هم باورم نمی شود ما از آن دوزخ که لقب دانشگاه اسلامی بدان داده بودند، از آن دالان وحشت گذر کردیم، زنده ماندیم، جز عده ای دچار جنون نشدیم و از بیخ و بُن عقل مان را از کف ندادیم. در حیرتم که پس از دیدن آن همه خشونت و بی رحمی چه گونه توانستیم بار دیگر سرپا بایستیم و زندگی عادی از سر بگیریم، تشکیل خانواده بدهیم، بچه دار شویم و به بچه هامان عشق و احترام به انسان را بیاموزیم.

یادم هست سال 60، در بند 240 زندان اوین با ششصد نفر دیگر هم بند بودم. ساختمان دو طبقه قدیمی آجر قرمز ساخت اسرائیل شش اتاق داشت که مملو از انسان هایی بود که به دلایل گوناگونی دستگیر شده بودند. آن موقع ها "زیربازجویی ها" را مستقیم به بند می آوردند. زندانی ها را صبح برای بازجویی می خواندند و شب با پاهای آش و لاش و باندپیچی شده بر می گرداندند. هم بندان زیر بغل زندانی شکنجه شده را می گرفتند و به اتاقش راهنمایی می کردند. بعضی از آنها کودکی همراه خود داشتند، بعضی شان مادرانی بودند در دهه شصت و هفتاد عمر و بعضی دخترکانی که هنوز چهره ها شان نشان از کودکی داشت. دهشتناک ترین زمان روز، از غروب آفتاب شروع می شد که اسامی اعدامی ها را می خواندند. دختران جوانی که با بدرقۀ چشمان اشکبار دوستان، لبخند بر لب و سرودخوانان به سوی مرگ می رفتند و ما را در حیرت عظمت وجودشان وشجاعت بی بدیل شان باقی می گذاردند. هرگز نفهمیدم سرشت آنها از چه بود که لبخند زنان از جان شیرین دست می شستند و در اوج جوانی با زندگی وداع می گفتند. ساعتی بعد صدای دهشتبار شلیک همزمان صدها گلوله شنیده می شد و پس از آن "الله اکبر" قاتلان که با تیرهای خلاص همراهی می شد. با شمردن تیرهای خلاص می توانستیم بدانیم آن شب، آخرین شبِ چند انسان بوده است.

قصه غصه های ما بی شمارند آقای نوری زاد، چنانکه بازگویی بخش اندکی از آنها هم از حوصله این نوشتار خارج است، اما حالا که پس از مدت ها با شما سخن می گویم بگذارید بیشتر بگویم؛ ما هنوز خیلی حرف ها با شما داریم:

از روزهای حبس در زندان مخوف سه هزار -کمیته مشترک- برایتان بگویم که برخی از ما حتی از "تجمل" داشتن سلول نیز محروم بودیم و هفته ها را با چشم بند در راهروها به سر بردیم. تمام سهم ما از زندگی، یک پتوی سیاه سربازی چهارتا شده بود که روی آن "قدم می زدیم" و "ورزش می کردیم". یادم هست وقتی زندانیان شکنجه شده را با پاهای خونین به دستشوئی

می بردند و برخی مجبور به خزیدن روی زمین بودند، صدای زنان پاسدار بند را می شنیدم که با خنده به هم می گفتند:" دست برادر فلانی درد نکنه، این نتیجه زحمت اونه ها!" هرگز نتوانستم چنان خشونتی را باور و هضم کنم که انسانی بتواند به رنج و درد انسانی دیگر بخندد حتی اگر او را دشمن بپندارد.

روزهای بازجویی سپری شدند و من به بند عمومی آمدم. آنجا تواب ها را داشتیم، انسان هایی که زیر فشار طاقت فرسا و غیرانسانی بازجوها خود را و انسانیت شان را انکار می کردند. داستان ها داشتیم با آن ها. به آنها می گفتند کلاه بیاورید، سر می آوردند. با حمایت زندانبان ها، آنها ما را نجس می خواندند، چون نماز نمی خواندیم و بر درستی مواضع سیاسی مان پا می فشردیم. ما "نجس" بودیم چون برای میهن بلازده مان عدالت، آزادی و استقلال طلب می کردیم. ما "نجس" بودیم چون میان مردم بذر دوستی و شعور پراکنده بودیم، به بسیاری سواد آموخته بودیم و به زنان حقوق انسانی شان را یادآور شده بودیم. ما "نجس" بودیم چون کرامت انسان را طلب کرده بودیم و برای هموطن خود زندگی در خور شان او آرزو کرده بودیم. گویا همین دیروز بود که پاسدار مسئول بند از بلندگو فریاد می کشید:" نماز نخون ها فقط حق دارن نفس بکشن، فقط نفس!" نمی دانید که در آن فضا نفس کشیدن هم چه کار طاقت فرسایی بود.

ما آن روزها را گذراندیم و به دهشت بار ترین روزهای زندگی مان در سال 67 رسیدیم. تابستان آن سال زنان و دختران مجاهد را دسته دسته از بندمان بردند و به دار آویختند و ما را در ناباوری باقی گذاردند. یادم هست از زندانیان مجاهد می پرسیدند اتهامشان چیست؟ اگر کسی جرات می کرد به جای "منافق" بگوید "مجاهد" حکم مرگ خود را امضا کرده بود. باورتان می شود؟ انسانی حتی نتواند نام گروه سیاسی خود را بر زبان بیاورد. در درد و حیرت از دست دادن هم بندی هامان بودیم و نمی دانستیم فاجعه ای دیگر درست چند قدمی مان در جریان است؛ همزمان داشتند مردان را پس از دادگاه های چند دقیقه ایِ مرگ دسته دسته به درۀ نیستی می فرستادند.

نیمه شهریور همان سال پس از آن که "حساب مردها را رسیدند"، به سراغ ما زنان آمدند و ما را به جرم نماز نخواندن به تحمل ضربات شلاق محکوم کردند. آقای نیری رئیس "دادگاه" در همان جلسات چند دقیقه ای به ما "مژده" داد که "می خواهند پس از آن احکام بر زمین مانده اسلام را با جاری کردن حد ِ حتی الموت (شلاق تا مرگ) بر زنان زندانی اجرا کنند." غیر قابل باور است می دانم! ما را هر روز پنج بار (پس از هر اذان) و هر بار پنج ضربه شلاق می زدند تا شاید پس از تحمل 25 ضربه در روز ایمان بیاوریم به آنچه که آنها دین می خواندندش. در اینجا به ویژه باید از دو تن از دوستانم برایتان بگویم که 21 روز مداوم (بله، 21 روز) در اعتصاب غذای خشک به سر بردند، شلاق خوردند و حاضر به تسلیم نگردیدند. شما که اعتصاب غذای خشک از سر گذرانده اید، می دانید این یعنی چه.

آن سال ها گذشتند- سال هایی که درد آن تا دم مرگ همراه ما خواهد بود. سال هایی که ما هرگز با شما سخن نگفتیم چرا که ما این سوی دیوار بودیم و شما آن سو.

برادر مسلمان، آقای نوری زاد؛
پس از دو دهه سکوت و سخن نگفتن با شما، ناگاه در سال 88 به کودتای انتخاباتی رسیدیم و پس از آن در حیرت و تعجب شاهد فراز دیگری از زندگی مردم مان شدیم. با چشمان شگفت زده به تماشای معجزه ای نشستیم که باورش به راستی دشوار بود ؛ جنبش سبز! بار دیگر سیل عظیم مردمی را دیدیم که به جادوی قدرتمند همدلی دست به دست هم خروشان به خیابان ریختند و فریاد زدند :" نه!" آری ما شاهد این موج عظیم شدیم و با ناباوری در میان افواج توفندۀ انسانی بار دیگر پس از سه دهه شما را بازیافتیم. این بار، شما نه آن سوی مرز و دیوار، نه در کسوت بازجو و شکنجه گر یا همدل آنها، نه در پشت میز قدرت، بلکه در این سو و در میان مردم بودید و این به گمان من، از مهم ترین و زیباترین برکات این جنبش بوده است. اتحادی که ما همه سال ها بر ضرورت شکل گیری آن پا فشردیم و کسی گوشش بدهکار نبود، عملا زیر ضربات باتون و در میان مه غلیظ گاز اشک آور و زیر رگبار گلوله ها در خیابان شکل گرفت و با خونی که بر بدن های مجروح مان جاری شد، قوام یافت.

بیش از دوسال از روزهایی که مردم چون سیل به خیابان می ریختند گذشته است. اکنون ماه ها و روزهای خاصی را می گذرانیم؛ بیش از سیصد روز است آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد در حصر به سر می برند، عزیزان مان در این گوشه و آن گوشه در زندان و تبعیداند و جوانان مان در بی تابی بروز یک اتفاق و یک تغییر کیفی نا امید می شوند و اختیار و تحمل از کف می دهند. اما دلم می خواهد به شما و به همه عزیزان دیگر، به همه خواهران و برادرانم بگویم می دانید این جنبش ثمره چه خون هایی است؟ می دانید چه انسان های نازنینی در این دیار ِدرد و خون جان باختند تا مردم جرات کنند "نه" بگویند؟ شما ندیدید سال های کتاب سوزان را، ما دیدیم، شما ندیدید سال های دستگیری های خیابانی و هجوم به منازل را، ما دیدیم، شما ندیدید سال هایی که تنها بازماندۀ فرزند و همسر و برادر آدم ها ساک کوچکی بود که در لونا پارکِ اوین تحویل خانواده می دادند. آنچه را که این جنبش به وجودش آورده پاس بداریم که این روز ها و این فریادها و این اعتراضی که اکنون در سکوت خشم آلود مردم جاری است، نتیجه همه آن لحظاتی است که شریف ترین فرزندان این آب و خاک در انفرادی ها سپری کردند، رنج و دردی است که بر تخت های شلاق و یا در دستبند قپانی تحمل کردند و بهای سرهایی است که بر دار شدند.

برادر عزیز، آقای نوری زاد،
شما و افرادی مانند شما در پیوستن دوباره تان به مردم بهای سنگینی پرداخته و می پردازید، می دانیم. به غیر از اخبار زندان و خاطرات و نوشته های زندانیان، خیلی ها را می شناسم که پیگیرانه نامه های شما را دنبال، شجاعت شما را تحسین و در باره سخنان شما با هم گفت و گو می کنند. ما از نامه های شما می آموزیم و با خواندن جزئیات ِ مگو که سخن گفتن از آنها سال ها ممنوع بوده است، سرشار از شادی می شویم.

هر کس که نداند ما خیلی خوب می دانیم زندان، دستگیری، بازجویی، تلفن های گاه و بیگاه با شماره ناشناس، دفتر اطلاعات و پیگیری و فشار روانی بر خانواده و عزیزان یعنی چه. از نظر من و امثال من ارزش این نامه ها با توجه به بهایی که شما و خانواده تان بابت نوشتن شان می پردازید صد چندان می شود. این نامه ها گواه آنند که ملت ما زیر فشار سر خم نکرده است و آقایان هرگز نتوانسته اند هیمنه قدرت را که در بهمن 1357 در هم شکسته شد، بازسازی کنند. این ملت در سیاه ترین سال ها حرف خود را زد و اعتراضش را کرد؛ لیست بلند اعدامی ها، زندان رفته ها، شکنجه شده ها، از کار اخراج شده ها، کتک خورده ها و سیلی خورده ها، موید این ادعاست. اکنون اگر بسیاری مردم مانند خود من به ظاهر ساکت اند و حرفی از همدلی به گوش شما نمی رسد این بدان معنا نیست که صدای شما شنیده نمی شود و یا عظمت کاری که می کنید درک نمی شود. شاید فکر کنید که تاثیر این نامه ها تنها بر دوستان تان است که با شما در آن سوی دیوار بوده اند. خواستم بگویم، خیر، ما هم خیلی خوب می فهمیم ارزش کاری که می کنید چیست، دلیری تان را ارج می نهیم و در برابر عظمت آن سر تعظیم فرود می آوریم.

می دانم که در لحظات تاریکی و فشار به خاطر سپردن "این نیز بگذرد!" کاری است بسیار دشوار و گاه نشدنی. می دانم در این روزها به یاد داشتن "سیاه ترین لحظه روز درست پیش از طلوع آفتاب است" امری است ناممکن. می دانم هنگامی که در اضطراب آیندۀ نامعلوم برای خود و عزیزان تان قلب تان در سینه بیقرار می تپد و در ذهن تان هزار داستان دهشتبار بالا و پایین می شود، دل قوی داشتن دست نایافتنی می نماید. بله، در زیر شلاق خشونت و تهدید، مثبت اندیشیدن محال به چشم می آید، می دانم. و شاید در این شرایط سخن گفتن و دلگرم کردن بیهوده به نظر بیاید،اما برادر عزیز، با این وجود من دلم میخواهد به شما یادآور شوم در مبارزه شرافتمندانه و صادقانه ای که در پیش گرفته اید تنها نیستید و درودهای گرم و صمیمانه و دعاهای ملتی همراه شماست.

سرتان سلامت و سربلند، عمر شرافتمندانه تان مستدام، دلتان سبز و زبان سرخ تان بُراتر

لیلا خالدی

زندانی سیاسی دهه 60